پرهيز از تعصب و تنگ نظري و اجتناب از كج فهمي و جمود ،در مسير حق جويي ،شرط لازم و ضروري است. اي عزيزان شيعه ،سني ،سلفي(وهابي) ما همه مدعي پيروي از قرآن هستيم ،به ناچار اين ادعا بايد در زواياي گوناگون حيات ما رخ نمايي كند و گر نه ما منافقي بيش نخواهيم بود ،همانند آناني كه در قرآن فرمود: «ختم الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي أبصارهم غشاوة و لهم عذاب عظيم.»/بقره:7
آیا نام گذاری به نام محمد – صلی الله علیه و آله – و یکی از نام های پیامبران ،ممنوع و حرام است؟! پس چرا جناب عمر طی بخشنامه ای به کوفه ،نام گذاری به نام پیامبران را ممنوع اعلام کرد و در مدینه نیز دستور داد هر کس به نام «محمد» است باید آنرا تغییر دهد؟ امام عینی می نویسد: «کان عمر کتب الی أهل الکوفه: لاتسموا أحدا باسم نبی و أمر جماعه بالمدینه بتغییر أسماء أبناء هم المسمین بمحمد – صلی الله علیه و سلم – حتی ذکر له جماعه من الصحابه أنه - صلی الله علیه و سلم – اذن لهم فی ذلک فترکهم.(عمده القاری/ج15/ص39) از طرفی حافظ مزی می گوید:«کانت بنو امیه إذا سمعوا بمولود اسمه علی قتلوه» ؛شیوه بنی امیه بر این بود که نوزادان نامگذاری شده به نام علی را به قتل می رساندند.(تهذیب الکمال/ج13/ص266)
راستی کار بنی امیه در کشتن افراد هم نام علی و کار جناب عمر در ممانعت از نامگذاری به نام محمد مکمل یکدیگر و در بر گیرنده ی یک پیام و گام برداشتن در یک مسیر و برای یک هدف مشترک نیست؟!!
+
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط تپانچه
|
نفی هرگونه مشابهت خداوند بی مثال با موجودات مادّی ،اصل مسلّم قرآنی و قاعده ای مبرهن و عقلانی است و اعتقاد به تجسیم (جسمانی بودن خداوند) بمعنای خروج از حوزه ی اسلام است و از مهم ترین دلایل تحریف تورات کنونی(عهد عتیق) ،اشتمال آن بر آیات توهین آمیز نسبت به خدای سبحان از جمله «جسمانی»معرفی نمودن وی ،می باشد.(تورات ،کتاب تکوین ،فصل32 ،آیه 26-30)
بر این اساس اندیشمندان مسلمان در طول قرون متمادی به نقد مسأله تجسیم پرداخته و معتقدان به جسمانیت خداوند را ،خارج از حیطه ی اسلام معرفی نموده اند. لیکن بر خلاف این مسلّمات و ادلّه فراوان عقلی و نقلی ،صحیحین (صحیح بخاری و صحیح مسلم) که معتبر ترین متون اهل سنّت و وهّابیت بعد از قرآن محسوب می شوند(1) ،خداوند را موجودی جسمانی دانسته و او را همانند انسان ،متشکل از اعضای مختلف تصویر می کنند.
ارادتمندان بی چون و چرای!! صحیحین ،که شهامت نقّادی عالمانه و اصولی این دو کتاب را در زیر لایه های سخت جمود ،دفن نموده و مدّعی پیروی از سلفی صالح! و اسلام منهای عترت و عصمت،به وجود خدایی معتقدند که:
دارای مکان و جهت بوده و در بالای عرش قرار گرفته و فقط در اوقات خاصی به آسمان پایین فرود می آید و موجودی است قابل رؤیت و دارای چشم و گوش و دست و پا و مانند یک انسان ترکیب یافته ی از اعضای مختلف و طبیعتا مرکب از عناصر گوناگون که در بدن عنصری وی به کار رفته است!!!(2)
در این سلسله نوشتار برآنیم تا با استمداد از «علیم »بی نظیر ،خدای صمد بی مثال ،بخشی از احادیث این دو کتاب(صحیح بخاری و صحیح مسلم) را عرضه نموده ،تا اهل انصاف منصفانه و واقع بینانه دائری و خود را از باورهای توراتیِ بیگانه ی با تعالیم قرآن حکیم ،پیراسته و به آرایه های اندیشه ی قرانی آراسته نمایند.
منتظر ادامه نوشتار باشید...
--------------------
پی نوشت:
(1) برای آگاهی بیشتر از تعابیر بزرگان اهل سنت درباره صحیحین می توانید به: کشف الظنون/چلبی/باب علم الحدیث/ص135،641 – هدی الساری/محمد بن یوسف شافعی/ج2/فصل دوم – ارشاد الساری/ج1/الفصل الرابع فیما یتعلق بالبخاری فی صحیحه/ص28 – وفیات الأعیان/ابو علی نیشابوری/ج4/شماره717 – الصواعق المحرقة/ابن حجر مکی/ص5 و... مراجعه نمایید.
(2) تفصیل این مطالب در آینده خواهد آمد.
+
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط تپانچه
|
بنی امیه دودمانی هزار چهره ،که هر یک از زادگان این بیت خبیث ،زننده زخم هایی دلخراش بر پیکره دین ،و کینه ی پیامبر وحی – صلی الله علیه و آله- خصیصه ی عمومی ایشان بود. رسول نور در وصف آنان چنین فرموده: «إذا بلغت بنو أمیه أربعین اتخذوا عباد الله خولا و مال الله نحلا و کتاب الله دغلا» ؛چون عدد بنی امیه به چهل رسد ،بندگان خدا را برده و مال خدا را بذل و بخشش و کتاب خدا را فاسد می کنند.( مستدرك الصحيحين/محمدبن عبدالله الحاكم النيسابوري /ج 4/ص479) و نیز فرموده: «إن أهل بیتی سیلقون من بعدی من أمتی قتلا و تشریدا ،و إن أشد قومنا لنا بغضا بنو امیة و بنو المغیرة و بنو مخزوم» ؛اهل بیت من پس ار من کشته شدن و طرد شدن را می بیند و کسانی از قوم ما که بیشترین بغض را با ما دارند ،فرزندان امیه و فرزندان مغیره و فرزندان مخزوم هستند(مستدرك الصحيحين/محمدبن عبدالله الحاكم النيسابوري/ج4/ص487 و حاکم این روایت را صحیح دانسته است - الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة/أبي العباس أحمد بن محمد بن محمد بن علي إبن حجر الهيتمي/مؤسسة الرسالة – بيروت/الطبعة الأولى،1997م/تحقيق:عبد الرحمن بن عبد الله التركي و كامل محمد الخراط /ج2/ص527- كنز العمال/المتقي الهندي/ج6/ص40) .
طراحان «تز تثلیت» و انحصار خلافت در خلفای سه گانه و به عبارت روشن نفی و انکار خلافت علی بن ابی طالب –علیه السلام- که با شایعه سازی و توزیع آن در بین مسلمین به دنبال نیل به امیال ابلیسی و تسکین قلب ناپاک خویش بودند ،کسی جز تبار این شجره ی ملعونه نبودند ،که برخی مدعیان مسلمانی نیز ،آگاه یا ناآگاه! به تبع آنان ،حنجره ی این تز ملعون بی اساس شده و آب در آسیاب کینه توزانی لبریز از بغض نسبت به نبی و اهل بیت وی ،می ریختند. آری چگونه باید پذیرفت شخصیتی شهیر...
موضوع سخن ستاره ای از ستارگان هدایت گر!!! اهل سنت و همچنین وهابیت ،یعنی حضرت! معاویة بن ابی سفیان و ادب این اسوه قدسی! بود .
در کتب و منابع اهل سنت در باب فضایل بزرگ مردی!که در دوران خلافت و رهبری امت اسلامی شراب می نوشیده (مسند امام احمد حنبل ج5/ص347 به نقل از ابن بریده)(1) و خود به انصاف! معترف به غصبی بودن خلافت ابوبکر و عمر رضی الله عنهما!!! بوده و در نامه ای به محمد بن ابی بکر به این حقیقت تلخ و نامشروع بودن آن اذعان می نماید (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید/ج3/ص190/کتاب محمد بن أبی بکر إلی معاویة و جوابه علیه/دار احیاء التراث العربی ،الطبعة الثانیة ،1385هـ -1965م ) ،قلم فرسایی بی شمار و در لسان صادق!سخن وران به نام،سخن سرایی بسیار به چشم می خورد.
شگفتی ما از رنگ کردن گنجشگ!نیست بلکه از این درشگفتیم که این نویسندگان و سرایندگان یاوه سرا! لااقل دست نوشته های بزرگان مذهب خود را تورق ننمودند تا کمی واقع بینانه تر عمل کنند.
ابن تیمیه بزرگ انسانی!از این تبار نامیمون ،درکتاب منهاج السنة/ج3/ص207چنین می نویسد:
«گروهی فضایلی را برای معاویه جعل و احادیثی را از پیامبر–صلی الله علیه و سلم- درباره آن روایت نموده اند ،تماما دروغ است.»(2)
به کار گیری عناوین و القاب برای افراد حاکی از جایگاه وی نزد شخص به کار گیرنده است. بعضی القاب بسیار بار معنایی سنگینی داشته و به دوش کشیدن آن شایستگی بالایی می طلبد.چه بسا دیده و شنیده می شود گروهی سر در گریبان! اتهام غلو به شیعیان زده و آنها را غالی نسبت به بزرگان دینشان می دانند! حال چه دلایلی متقنی!! دارند بماند برای فرصت مناسب. شگفت آور است همین آقایان! در مقام سخن سرایی نسبت هایی را به برخی می دهند که چسباندن این بر چسب ،از عهده کسی جز خودشان ساخته نیست و انحصاری کامل ،در ید توانای ایشان ،که تخصص در جعل و تولید خرافات و بدعت ها دارند ،می باشد.
لقب «خلیفه»ی پیامبربودن و در منصب رهبری مسلمین قرار گرفتن ،از همان مناصب و القابی است که بدین راحتی نمی توان افتخارش را شامل حال کسی کرد ؛زیرا که داود صفتی می خواهد تا مخاطب حق شود: «یا داود إنا جعلناک خلیفة فی الأرض فاحکم بین الناس بالحق و لا تتبع الهوی فیضلک عن سبیل الله...»(ص/26) ؛ای داود ما تو را خلیفه و نماینده ی خود در زمین قرا دادیم درمیان مردم به حق داوری کن و از هوای نفس پیروی منما که تورا از راه خدا منحرف می سازد.
بدیهی است که نمی توان با تولید فضیلت و تراشیدن کمالات ،کسی را به مقام خلیفة اللهی نائل کرد و او را همچون ستاره! (مثل أصحابی کالنجوم...)چراغ راه حق جویان معرفی و مردم را به پیروی و نت برداری از صفحات نورانی!!! دفتر زندگی وی مأمور نموده و اهتدا را در اقتدای به آنان دانست. به عنوان نمونه جناب مستطاب «معاویة بن أبی سفیان» از این قبیل افرادی اند که افتخار خلافت پیامبر نور – صلی الله علیه و آله- و زعامت امور مسلمین بی سرپرست! را برایشان تراشیده اند ،مراد سخن همان شخصیت بی نظیری! است که هنگام ایراد سخن بر فراز منبر وعظ و خطابه ،محل ارشاد توده مردم به سمت اخلاق و معنویت ،اخراج ریح می کرده و (با عرض معذرت)باد معده رها می کرده است.
زمخشری دانشمند بزرگ اهل سنت می نویسد:«افلتت من معاویة ریح علی المنبر فقال: یا أیها الناس إن الله خلق أبدانا و جعل فیها ارواحا فما تمالک الناس أن تخرج منهم ،فقام صعصعة بن صوحان فقال:اما بعد فإن خروج الارواح فی المتوضئات سنّة و علی المنایر بدعة و استغفر الله لی و لکم» ؛روزی به هنگام به ایراد سخنرانی روی منبر بادی ... کرد و سپس برای توجیه این کار مؤدبانه ی خود!!! گفت:ای مردم خداوند –عزوجل- بدن ما را آفریده و در آن باد قرار داده و انسان ها نمی توانند از خروج آن جلوگیری کنند! ناگهان یکی از حاضران به نام صعصعة بن صوحان گفت: آری ولی جای این کار در توالت است نه روی منبر ،چون بدعت است. (ربیع الأبرار/ج4/ص172)
ابن نجار و احمد در مناقب از این عباس از رسول خدا-صلی الله علیه و آله-نقل کرده اند: «الصدیقون ثلاثة: حزقیل مؤمن آل فرعون و حبیب النجار صاحب آل یاسین و علی بن أبی طالب» ؛صدیقان سه نفرند: حزقیل مؤمن آل فرعون ،حبیب نجار همراه آل یاسین و علی بن ابی طالب. (مناقب علیّ/ص131/ح194) همچنین فرمود: «إن هذا أول من آمن بی و هو أول من یصافحنی یوم القیامة و هو الصدیق الأکبر و هذا فاروق هذه الأمة یفرق بین الحق و الباطل و هذا یعسوب المؤمنین» ؛همانا این شخص ،نخستین ایمان آورنده ی به من و اولین کسی است که در روز قیامت با من مصافحه می کند و او «صدیق اکبر و فاروق این امت» است که حق و باطل را از یکدیگر جدا می کند و او یعسوب (امیر و بزرگ) مؤمنان است.(المعجم الکبیر/طبرانی/ج6/ص269/ح6184 – کفایة الطالب/حافظ کنجی/ص187/باب44 – تاریخ مدینة دمشق/ج12/ص130)
علی بن ابی طالب-علیه السلام- می فرماید: «أنا عید الله و أخو رسوله و أنا الصدیق الأکبر لا یقولها بعدی إلا کذّاب مفتر ،لقد صلیّت قبل الناس سبع سنین» ؛من بنده خدا و برادر رسولش و «صدیق اکبر» هستم و این سخن را پس از من ،جز فرد بسیار دروغگوی افترا زن نمی گوید ،همانا من هفت سال قبل از مردم نماز خواندم. این روایت را ابن أبی شیبه با سندی صحیح و نسائی در خصائص با سندی که همه ی راویان آن ثقه اند و ابن ماجه در سنن خود با سندی صحیح نقل نموده اند. (المصنف/ج12/ص65/ح12133 – السنن الکبری/البیهقی/ج5/107/ح8395 – سنن ابن ماجة/ج1/ص44/ح120 – مستدرک حاکم/ج3/ص44 – خصائص أمیر المؤمنین/ص25/ح7 )
جالب است حتی یک حدیث صحیحی که پیامبر اکرم-صلی الله علیه و آله- جناب ابوبکر را «صدیق» و یا عمر بن الخطاب را «فاروق» خوانده باشند ،نداریم بلکه آنچه در کتب معتبر آمده راجع به حضرت علی-علیه السلام- است ولی...!!!
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 3:31 قبل از ظهر توسط تپانچه
|
امام ترمذي مي نويسد: «عن عمر: رآني النبي و أنا أبول قائما،فقال:يا عمر! لا تبل قائما...». (سنن ترمذي/ج1/ص18) در سنن ترمذي از كتب بسيار معتبر اهل سنت از عمر بن الخطاب نقل شده كه گفت: ايستاده بول مي كردم كه پيامبر مرا ديد ،پس فرمود: اي عمر! ايستاده بول مكن... . برخي از بزرگان اهل سنت نيز به توجيه كار وي برخاسته اند و نوشته اند: «البول قائما أحفظ للدبر» ؛ايستاده بول كردن براي حفظ نشيمن بهتر است ،و همو گويد: ثابت شده كه عده اي از صحابه پيامبر اكرم -صلي الله عليه و سلم- از جمله حضرت عمر بن الخطاب ايستاده بول مي كرد. (فتح الباري/ ج1/ص262 - ارشاد الساري/ج1/ص277) آيا اين عمل جناب خليفه دوم با فرمايش نبوي در تنافي نيست؟!! كه فرمود:«من الجفاء آن يبول الرجل قائما.» ايستاده بول كردن مرد ،روي برتافتن (از شيوه نيكان) و ستم (بر خود) است. (عمدة القاري/ج3/ص135) چگونه مي شود بين عمل خليفه دوم مسلمين! و فرمايش نبوي جمع كرد و بالاخره پيروان سلف صالح (وهابيون)در اين كار از پيامبر اكرم -صلي الله عليه و آله و سلم- پيروي مي كنند يا از سلف صالحي كه پيامبر در باره اش فرمود: «إقتدوا باللذين من بعدي» ؛اقتدا كنيد به دو نفر بعد از من (ابوبكر و عمر). (سنن ترمذي/ج5/ص630)
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 3:26 قبل از ظهر توسط تپانچه
|
با سلام خدمت همه كاربران عزيز به ويژه خواهران محترم:آيا اين انصاف است كه در مورد زنان كه در لا بلاي آنان بانوان مقدس و با كرامتي همچون مريم مقدس و فاطمه زهرا و ...(سلام الله عليهم) بوده و هستند اين قدر ارزش و كرامت قايل باشيم كه "آنان را هم رديف با سگ و خوك و الاغ قرار دهيم" ،چنانچه در برخی از كتب معتبر اهل سنت آمده:
1- ابو هريره مي گويد:يقطع الصلاة المرأة و الحمار و الكلب ؛عبور زن و الاغ و سگ از مقابل نمازگذار نماز را باطل می كند.(صحيح مسلم/ج1/ص145/كتاب الصلاة/باب سترة المصلي)
2- احمد بن حنبل فرمود: يقطع الصلاة الكلب الأسود و الحمار و المرأة ؛عبور سگ سياه و الاغ و زن نماز را باطل مي كند.(المحلي/ج4/11/مسألة و يقطع صلاة المصلي)
آيا ديدگاه قرآن راجع به زن همينگونه است؟!! آيا زنان از منظر پيامبر بزرگوار اسلام و صحابه عاليقدرشان همين گونه اند؟!! و آيا اين گونه تعابير سنگين نيست و با كرامت قطعي زن تنافي ندارد؟!!
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 3:24 قبل از ظهر توسط تپانچه
|
در صحيح مسلم يكي از صحاح ششگانه معتبر اهل سنت و سلفيون چنين نقل شده: عبد الرحمن بن أبزي مي گويد: مردي نزد عمر آمد و گفت جنب شدم و آب نيافتم (تا غسل كنم) پس عمر گفت:« لا تصلّ » ،عمار در آنجا بود رو كرد به عمر بن الخطاب و گفت: أما تذكر يا أمير المؤمنين! إذ أنا و أنت في سرية ،فأجنبنا فلم نجد ماءا ،فأما أنت فلم تصل و أما أنا فتمعكت في التراب و صليت...به ياد داري در نبردي (سريه اي) من و تو ،هر دو جنب شديم و آبي (براي غسل كردن) نيافتيم ،تو كه نماز نخواندي ولي من تيمم نموده و نماز خواندم ... فقال عمر: «اتق الله يا عمار!» عمر گفت: از خدا بترس اي عمار ،عمار گفت: «إن شئت لم أحدث به» اگر تو مي خواهي راجع به اين سخن نمي گويم.(صحيح مسلم/ج1/ص280/ح367/باب التيمم/دار احياء التراث العربي ،بيروت ،تحقيق:محمد فؤاد عبد الباقي)
همچنين امام نسائي نيز روايت مي كند: «كنا عند عمر فأتاه رجل ،فقال:يا اميرالمؤمنين! ربما نمكث الشهر و الشهرين و لا نجد الماء؟ فقال عمر:أما أنا فإذا لم أجد الماء لم أكن لأصلي حتي أجد الماء... .» مردي نزد عمر آمد و گفت: گاهي اوقات يك يا دو ماه آب (براي غسل) نمي يابيم (و نماز نمي خوانيم) ،چه كنيم؟ جانشين پيامبر!!! فرمود: من هم هر وقت آب نيافتم نماز نمي خوانم ،تا آب بيابم... . (سنن نسائي/ج1/ص168)آيا اين عمل مطايق با آيات قرآن است؟!؟ نا گفته نماند بخاري در صحيحش در جلد اول ص129 باب المتيمم هل ينفخ فيهما؟ همين حديث را آورده ولي سخن عمر را كه مي گويد:«اگر جنب باشم و آب يافت نشود نماز نمي خوانم» را به احترام آبروي جناب خليفه ،حذف كرده تا مبادا متهم به نا آگاهي از احكام اسلام و سبك شمردن نماز و ترك آن شود.
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 3:23 قبل از ظهر توسط تپانچه
|
در کتب اهل سنت آمده: گزاردن قرآن بر روي زمين جايز نیست ولي سوزانيدن آن جايز است ؛چنانچه در كتاب «المصاحف ابن ابي داود»،از طاووس يماني نقل شده و مؤلف نيز چنين عنوان مي كند: «حرق المصحف اذا استغني عنه» ؛يعني سوزانيدن قرآ ن در صورتي كه از آن بي نياز شديم. سپس از طاووس نقل مي كند كه او سوزانيدن كتابها را اشكال نمي كرد و مي گفت: آب و آتش نيز از آفريده هاي خداوند است.(كتاب المصاحف/ج2/ص662 – كتاب تاريخ الاسلام/ج3/ص241 – كتاب تحفة الاحوذي/ج8/ص241 ) جالب تر اينكه برادران اهل سنت ما از پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله- نقل مي كنند كه حضرت هنگامي كه آياتي از قرآن را روي زمين ديدند ناراحت شده و آن شخص را لعن كرده و از گذاشتن قرآن بر روي زمين نهي فرمودند(كتاب المصاحف/ج2/ص650).
"اينگونه جفای در حق قرآن عظيم را از کدام مسلمان شیعی سراغ دارید؟!"
راستی از اين سخن پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله - حرمت سوزانيدن قرآن (كه قطعا و به طريق أولي ممنوعيتش از افتادن آياتي از آن بر روي زمين بيشتر است)فهميده نمي شود؟!! و آيا اين باور نسبت به قرآن هماهنگ با سنت پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله - است؟!!
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 3:9 قبل از ظهر توسط تپانچه
|
بر این باوریم که نبی مکرم - صلی الله علیه و آله- به شهادت قرآن ،جز حق و راستی نمی گوید و در سخنان خویش هوس مدار نبوده ،فقط به استناد وحی سخن می گوید ؛ «و ما ینطق عن الهوی * إن هو إلّا وحی یوحی(نجم/آیات3و4)
در کتب اهل سنت سخنانی در فضایل! عمر بن الخطاب ،به پیامبر نسبت داده شده از جمله:
1- «لو کان نبیّ بعدی لکان عمر بن الخطاب» ؛اگر پس از من پیامبری می بود ،هر آینه او عمر بن الخطاب بود. (ریاض النضرة في مناقب العشرة المبشرین بالجنة/أبو جعفر أحمد بن عبد الله المحب الطبری/ج1/ص199/ الطبعة الأولی/دارالندوة الجدیدة،بیروت)
2- «إن الله جعل الحق علی لسان عمر و قلبه» ؛خداوند حق را بر زبان و قلب عمر قرار داد.(حلیة الأولیاء و طبقات الأصفیاء/أبو نعیم أحمد بن عبد الله اصفهانی/ج1/ص42/دار الکتاب العربی ،بیروت)و... که به اتفاق ،بیانگر فضایلی بی بدیل! برای وی می باشند.
لکن شگفتی ما از سیره و کنش ها و واکنش های جناب خلیفه است که به روشنی ثابت کننده افتراء به پیامبری است که نطقش وحیانی است و کلامش قرآنی.